روزهای نو...
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧ : توسط : مامان نیلوفر

چقدر یادآوری بعضی خاطره ها برای آدم دلنشینه...چقدر دلچسبه فکر کردن به روزهایی که انگار همین دیروز بودن و طعم خوش و شیرینشون روی ذایقه زندگی هنوز حس میشه...پنج سال گذشت از تولد ماهان...از روزی که خدا مهربونی و لطفش رو در حقم تموم کرد...از اولین دقایق مادر شدن...دلم میخواد امروز رو با همه وجودم به فال نیک بگیرم...خونه جدید و شادی روزهای اول سال نو و یه عالمه خوشبینی به روزهای روبرو...

                                            *************

اینروزهای ماه کوچولوها سراسر با شادی و سرخوشی میگذره.منطقه ای که توش ساکن شدیم کلی فضای سبز داره و من و بچه ها تقریبا هر روز گشت و گذاری ماجراجویانه داریم و خلاصه خوش میگذره اساسی...ماهور بزرگتر شده و همراه تر و البته شیرین تر...هر چند هنوز هم بازی با برادرش رو به هر چیزی ترجیح میده ولی هر از گاهی که با عروسکها بازی میکنه رفتار دخترانه اش به وجدم میاره...

                                             *************

مختصر نوشتم ولی ذهنم انباشته است از لحظه لحظه هایی که باید خیلی مراقب باشم تا مفت از دستم نرن...


 
خداحافظی با زمستون...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ : توسط : مامان نیلوفر

دم عیده.خونه ما خیلی در تب و تاب خرید عید نیست.حتی برای تمیز کردن خونه هم انگیزه ای ندارم چون به احتمال خیلی زیاد باید جابجا بشیم.ماهان علاقه ای به داشتن خونه جدید نداره درست مثل خودم که اینروزها هیچ حال و حوصله تغییر ندارم.یه مدتیه رفتم یه گوشه ای از بی حوصلگیها قایم شده ام و اونقدر این کنج عزلت برام دلنشینه که سخت حاضر میشم ازش دل بکنم.ماه کوچولوها سه ماه زمستون رو مهد نرفتن از بس مدام مریض میشدن و این چند وقت بیشترین زحمتشون رو  دوش خواهرزاده مهربونم بوده.وابستگی خواهر و برادر روز به روز داره بیشتر نمایان میشه.رابطه خیلی خوبی هم با هم دارن.البته گهگداری دعوا و کشمکش هم دارن ولی در کل کنار هم خیلی بهشون خوش میگذره.هوا کم کم داره گرم میشه و ماهان از اینکه باز میتونه توی وان حموم آب بازی کنه خیلی خوشحاله.دلم میخواد زودتر بهار بیاد و بتونم بدون دلواپسی از سرما با بچه ها پارک برم و از تماشای دویدن و خندیدنشون احساس زندگی کنم.


 
بزرگ شدن در کنار هم...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ : توسط : مامان نیلوفر

*من نشسته ام پای نت و دارم جواب ایمیل هام رو میدم.دو تا ماه هم نشسته ان و دارن نقاشی میکشن.صدای خنده هاشون رو میشنوم و صدای مهربون خواهر کوچولو که دلش میخواد برادرش خوب نقاشی کردنش رو تایید کنه و مدام ازش میپرسه:اسکالی ندوره(اشکالی نداره).

*من دارم آشپزخونه رو تمیز میکنم و از ماهان خواسته ام گردگیری کنه.کمابیش حواسم بهش هست که چی کار میکنه:با دقت شیشه تلویزیون و میز تلویزیون و میزهای پذیرایی و غذا خوری رو گردگیری میکنه.بعد دستمال تمیز دیگه ای برمیداره و شروع میکنه به تمیز کردن کلید و پریزها و بعد اجازه میگیره که بره توی اتاقش.میخوام دور از چشمش دوباره گردگیری کنم که میبینم واقعا همه جا رو خوب تمیزکرده و نیازی به روتوش نداره.بیشتر عاشقش میشم وقتی میبینم اتاقش رو به تنهایی جارو برقی کشیده، همه قفسه های کمدش رو گردگیری و مرتب کرده و دوباره نشسته سر نقاشی کردنش...

چند وقتی بود افتاده بودم روی مود غرغر کردن.دوباره دلتنگ شده بودم برای خودم و سرخوشی های بی قید و بندم.چند روز پیش داشتم از این دردها برای کامران رسول زاده می گفتم.دیدگاه جالبی داشت:اینکه این بچه ها از کاینات به امید تو به این دنیا اومده ان.هیچوقت از اینکه داری برای بزرگ شدن اونها وقت میگذاری پشیمون نباش اما در کنارش سعی کن خودت هم بزرگ شی.اینجوری مطمئن باش لذت زندگی برات دو چندان میشه.میگفت: من مطمئنم بچه های تو انسانهای فوق العاده ای میشن.از اون دسته آدم ها که بشه برای بودنشون خرسند بود و بهشون مباهات کرد.حرف های کامران به دلم نشسته و دارم فکر میکنم به اینکه روزی مادری باشم مثل مادر کامران و به همون نسبت افتخار کنم به تربیت بچه هایی که آدم بودن بدجوری رفته توی جلدشون.


 
خاطره گویی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢ : توسط : مامان نیلوفر

اینکه تو نوشتن مدتهاست سختگیر شده ام تنها دلیل ننوشتن درباره دو تا ماه نیست.گاهی وقتا فکر میکنم شاید حتی خود ماهان و ماهور هم سالها بعد حوصله خوندن این خاطره ها رو نداشته باشن.مطمئن نیستم اما شاید چون خودم هیچوقت نسبت به شنیدن خاطرات کودکیم مشتاق نبودم اینجوری فکر میکنم.در هر صورت یه مدتی میخوام بیشتر اینجا بنویسم.از مادرانه های خودم و کودکانه های بچه هام.شاید یه روزی دلم برای اینروزهام تنگ شد.

ماهور روز به روز داره جذاب تر و دوست داشتنی تر میشه.رفتارش توی خونه و مهد فوق العاده است:مهربون و حرف گوش کن و آروم و با ادب.همچنان خوب غذا میخوره و شبها با برادرش قبل ساعت نه میخوابه.صبح هم که بیدار میشه خوش اخلاق و خوش رفتاره و معمولا برای آماده شدن اذیت نمیکنه.

*نیمه شب از خواب بیدار شده و آب میخواد.با دلبری میگه:هفن(لطفا)برام آب بیار.بعد که مینوشه با مهربونی میگه:دستت درد نکنه مامان گلم.

*عمیق خوابیده.من دلم گرفته و دلتنگم.میرم کنارش و نگاهش میکنم.بعد آروم چند بار میبوسمش.چشماشو باز میکنه و خواب آلود میگه:بذار منم ببوسمت.

*خاله اش بهش میگه دلم برات تنگ شده.ماهور هم میگه:منم دلت(دلم) تنگ شده.

*برفی اسم خرگوش خوشگلیه که از ماهان به خواهر کوچولو رسیده و به شدت هم دوستش داره.چند وقت بود که برفی گم شده بود و زیر و رو کردن همه خونه هم برای پیدا کردنش بی فایده بود.تا هفته پیش که رفتیم ساوه و متوجه شدیم برفی خونه مامان فاطمه جا مونده بوده.قیافه ماهور تماشا داشت وقتی برفی رو بهش دادم.نمیدونست از خوشحالی چی کار کنه.این چند روز هم از خودش جدا نمیکنه و مدام حواسش بهش هست.

اما ماهان عزیز من:

*هر شب قبل از خواب میپرسه فردا باید برم مهد؟و بعد اگه جواب مثبت باشه با غصه میپرسه:پس کی من تعطیل میشم؟صبح ها هم  معمولا با غرغر بیدار میشه. با همه بی رغبتی به مهد که حس میکنم مهمترین علتش نداشتن رابطه عاطفی با مربیش باشه،نقاشی کردنش نسبت به قبل عالی شده و کلا با مداد رنگی هاش زندگی میکنه.از مهد هم که برمیگرده حتی حاضر نیست لباس عوض کنه و میخواد شروع کنه به نقاشی.

*گاهی اوقات که هر دومون فرصت داشته باشیم معمولا با هم دی وی دی کنسرت های موسیقی رو نگاه میکنیم.عاشق صدای فلوته و قراره در اولین فرصت تدبیری برای موسیقی آقا ماهان بیندیشم.

 


 
خوشبختی از ما دور نیست...
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦ : توسط : مامان نیلوفر

یه مامان با حوصله و یه دختر کوچولوی خوش اخلاق گم شده ان.اگه کسی ازشون خبر داره بیاد از بابا مسعود مژدگانی بگیره.ماهور خانم اینروزها کلا تغییر موضع دادن و از یه دختر آروم و مهربون تبدیل شدن به خانم کوچولوی غرغروی بد اخلاق.مامان نیلوفر هم خیلی تلاش میکنه که خودش رو کنترل کنه و دعوا نشه ولی خوب آدمه دیگه.خسته میشه از بس صدای گریه و جیغ و داد میشنوه.باز جای شکرش باقیه که دختر کوچولو به مربیش بدجوری عشق میورزه و توی مهد کودک خوش رفتاره.

آقا ماهان همچنان یه پسر بی نظیر و خوبه.البته نه اینکه هیچ کار بدی نکنه و اذیت نداشته باشه ولی خوب به نسبت یه پسر بچه پنج ساله خیلی خیلی حرف گوش میده و مودبه.رابطه اش با بابا مسعود هم خیلی خوب شده.صبح ها که مامان سر کاره و بچه ها باید با پدرشون برن مهد کودک ماهان بدون ناراحتی بیدار میشه.خودش لباس میپوشه و دستشویی میره و مسواک میزنه.توی مهد هم آقا ماهان یه پسر نسبتا پر طرفداره.

توی وبلاگ دوستام میخونم که از شیرین زبونی بچه هاشون مینویسن و کلی هم کیف میکنم  اما این ماهور خانم اینقدر که بدون غلط حرف میزنه من نتونستم کلمه یا جمله بامزه ای ازش دربیارم و بنویسم بلکه یکی هم به ما بخنده.تنها کلمه ای که ایشون نمیتونن درست تلفظ کنن خمیر دندونه که بهش میگن:نی خندون.این رو هم بگم که اینقدر قشنگ مسواک میزنن و آب رو توی دهنشون قرقره میکنن که آدم مجبور میشه چند دقیقه ای فقط قربون صدقه شون بره.

از وقتی مامان نیلوفر ماشین دار شده ماهان تعصب خاصی داره که هر جا میخوایم بریم حتما با ماشین مامان بریم.توی ماشین هم که هست هم مراقب خواهرشه که شیطونی نکنه هم مراقب مامانشه که اشتباه نکنه.قربونش برم وقتی هم مامان خوب رانندگی میکنه اونقدر تشویق میکنه که آدم دلش میخواد بی خیال خیابون و ترافیک ، ترمز کنه و یه دل سیر بغلش کنه و بوسش کنه.


 
قصه شیرین زندگی با تو...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤ : توسط : مامان نیلوفر

عزیز دلم

تولدت گذشت و دو سال زندگی کردن با شیرین زبونیهات شد برای من یه خاطره شیرین...

ماهور من

نمیدونم الان که داری این نوشته رو میخونی دچار چه سرنوشتی هستی...خوبی یا مثل اینروزهای مامان مکدری از غباری که روی همه چیز هست...

دخترم

یه هفته صبر کردم و ننوشتم از جشن دوسالگیت تا شاید این بغضی که روزها و شب هام رو ابری کرده از سرم دست برداره ولی باز با گریه برات نوشتم...برات از خدا یه دنیا شادی میخوام و یه دنیای شاد...برای همه بچه های دنیا ...برای همه بچه های ایران...


 
نمایشگاه یوز پلنگ ایرانی
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩ : توسط : مامان نیلوفر

بازدید از نمایشگاه یوزپلنگ ایرانی در محوطه کاخ گلستان برای ماهان یه اتفاق فوق العاده است اونقدر که تمام مدت بهش فکر کنه و درباره اش حرف بزنه.بخصوص که این چند وقت با خوندن دایره المعارف هاش اطلاعات نسبتا خوبی هم راجع به علوم و زندگی گیاهان و جانوران پیدا کرده و خیلی هم علاقه نشون میده.احساس میکنم ماهان بیشتر از ریاضی و زبان و نقاشی به علوم علاقمنده چون اگه ساعتهای طولانی هم در این رابطه کتاب بخونیم اظهار خستگی نمیکنه شاید هم چون علوم خوندن همراه آزمایش کردنه براش جذابیت داره.

توی محوطه نمایشگاه چند تا گربه هم بود که کنار اتاقک نگهبانی ولو بودن واسم یکیشون ملوس بود.از وقتی هم که از نمایشگاه برگشتیم ماهور شده پیشی ملوس و مدام میو میو میکنه.امروز صبح هم که از خواب بیدار شده خیلی جدی میگه من پیشی ملوسم شیر میخوام.

استقبال ماهان از مهد کودک خیلی خوبه ولی ماهور هنوز عادت نکرده و نیم ساعت بیشتر پیش مربیش نمی مونه. به جاش توی خونه به من میگه مامان مربی.توی مهد هم بیشتر از اینکه جدا شدن از من براش سخت باشه دلش نمی خواد از ماهان دور بشه و مربیش میگه همش سراغ برادرش رو می گیره.جالبه که ماهان هم به شدت هوای خواهر کوچولوش رو داره و من جرات ندارم به ماهور خانم کوچکترین بی توجهی بکنم.یکی از آرزوهام همینه که بچه هام با هم مهربون باشن و به قول قدیمی ها پشت هم باشن.


 
ماهان شاعر-ماهور مستقل
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢ : توسط : مامان نیلوفر

نشسته ام دارم متنی رو تایپ میکنم.ماهان میاد تو اتاق و میپرسه چی کار میکنی؟میگم دارم شعر مینویسم.میگه شعر منم مینویسی؟میپرسم مگه تو هم شعر گفتی؟میره و چند دقیقه بعد برمیگرده.شعرش اینه:

خورشید ستاره ها رو خورد

ماه رو هم خورد

بعدش روز شد.

                                                    ***********

با ماهور مهمون بازی میکنیم.من مهمون میشم و میرم تو خونه ای که با پشتی های مبل و چادر نماز من ساخته ان.دست میده و میگه:لالاه(یا الله)خوش آمدین.بسرما(بفرما)بعد پنج شش بار باهام روبوسی میکنه.

                                                   ************

ماهور روز به روز داره بیشتر تلاش می کنه برای مستقل شدن.دیگه دستشویی ش رو به من نمیگه.بیشتر وقتها موقعی که برای پوشیدن شورتش به مشکل بر میخوره و صداش درمیاد تازه میفهمم رفته دستشویی و خودش رو شسته و اومده بیرون.

                                                   ************

دیشب خونه خاله لیلا دعوت بودیم.مهتاب و مامان باباش هم دعوت بودن.بالاخره مهتاب خانم رو دیدیم ولی طبق فرمایشات مامان زهرا جرات نکردیم ببوسیمش.جالبه که با وجود پنج تا بچه کوچیک بزرگترها بهشون خوش گذشت و اذیت نشدیم.برای من که اینروزهام خیلی خیلی بد دارن میگذرن آشنایی با آدمهای نازنینی مثل زهرا اتفاق خوبیه.دیشب توی مهمونی غیر از ماهان من یه ماهان هشت ساله ام بود.یه پسر فوق العاده خوشگل و دوست داشتنی.امروز صبح که ماهان از خواب بیدار شده میگه:مامان دلت میخواد ما یه ماهان دیگه داشته باشیم و یه ماهور دیگه.میگم خوب شما دوتا هستید دیگه.میگه نه من دلم میخواد چهار تا باشیم.یعنی دو تا ماهان و دو تا ماهور.


 
← صفحه بعد