اینکه تو نوشتن مدتهاست سختگیر شده ام تنها دلیل ننوشتن درباره دو تا ماه نیست.گاهی وقتا فکر میکنم شاید حتی خود ماهان و ماهور هم سالها بعد حوصله خوندن این خاطره ها رو نداشته باشن.مطمئن نیستم اما شاید چون خودم هیچوقت نسبت به شنیدن خاطرات کودکیم مشتاق نبودم اینجوری فکر میکنم.در هر صورت یه مدتی میخوام بیشتر اینجا بنویسم.از مادرانه های خودم و کودکانه های بچه هام.شاید یه روزی دلم برای اینروزهام تنگ شد.
ماهور روز به روز داره جذاب تر و دوست داشتنی تر میشه.رفتارش توی خونه و مهد فوق العاده است:مهربون و حرف گوش کن و آروم و با ادب.همچنان خوب غذا میخوره و شبها با برادرش قبل ساعت نه میخوابه.صبح هم که بیدار میشه خوش اخلاق و خوش رفتاره و معمولا برای آماده شدن اذیت نمیکنه.
*نیمه شب از خواب بیدار شده و آب میخواد.با دلبری میگه:هفن(لطفا)برام آب بیار.بعد که مینوشه با مهربونی میگه:دستت درد نکنه مامان گلم.
*عمیق خوابیده.من دلم گرفته و دلتنگم.میرم کنارش و نگاهش میکنم.بعد آروم چند بار میبوسمش.چشماشو باز میکنه و خواب آلود میگه:بذار منم ببوسمت.
*خاله اش بهش میگه دلم برات تنگ شده.ماهور هم میگه:منم دلت(دلم) تنگ شده.
*برفی اسم خرگوش خوشگلیه که از ماهان به خواهر کوچولو رسیده و به شدت هم دوستش داره.چند وقت بود که برفی گم شده بود و زیر و رو کردن همه خونه هم برای پیدا کردنش بی فایده بود.تا هفته پیش که رفتیم ساوه و متوجه شدیم برفی خونه مامان فاطمه جا مونده بوده.قیافه ماهور تماشا داشت وقتی برفی رو بهش دادم.نمیدونست از خوشحالی چی کار کنه.این چند روز هم از خودش جدا نمیکنه و مدام حواسش بهش هست.
اما ماهان عزیز من:
*هر شب قبل از خواب میپرسه فردا باید برم مهد؟و بعد اگه جواب مثبت باشه با غصه میپرسه:پس کی من تعطیل میشم؟صبح ها هم معمولا با غرغر بیدار میشه. با همه بی رغبتی به مهد که حس میکنم مهمترین علتش نداشتن رابطه عاطفی با مربیش باشه،نقاشی کردنش نسبت به قبل عالی شده و کلا با مداد رنگی هاش زندگی میکنه.از مهد هم که برمیگرده حتی حاضر نیست لباس عوض کنه و میخواد شروع کنه به نقاشی.
*گاهی اوقات که هر دومون فرصت داشته باشیم معمولا با هم دی وی دی کنسرت های موسیقی رو نگاه میکنیم.عاشق صدای فلوته و قراره در اولین فرصت تدبیری برای موسیقی آقا ماهان بیندیشم.